گویا دگر فسانه به پایان رسیده بود.
دیگر نمانده بود برایم بهانه ای.
جنبید مشت مرگ و در آن خاک سرد گور،
می خواست پر کند
روح مرا ، چو روزن تاریک خانه ای.
اما به سان باز پسین پرسشی که هیچ
دیگر نه پرسشی ست از آن پس نه پاسخی؛
چشمی که خوش ترین خبر سرنوشت بود،
از آشیان ساده روحی فرشته وار،
کز روشنی چو پنجره بهشت بود،
خندید با ملامت ، با مهر ، با غرور،
با حالتی که خوش تر از آن کس ندیده است؛
کای تخته سنگ پیر!
آیا دگر فسانه به پایان رسیده است؟
چشمم پرید ناگه و گوشم کشید سوت.
خون در رگم دوید.
-امشب صلیب رسم کنید ای ستاره ها!-
بر خاستم ز بستر تاریکی و سکوت.
گویی شنیدم از نفس گرم این پیام
عطر نوازشی که دل از یاد برده بود.
اما دریغ ، کاین دل خوش باورم هنوز
باور نکرده بود؛
کاورده را به همره خود باد برده بود!
گویی خیال بود ، شبح بود ، سایه بود.
یا آن ستاره بود که یک لحظه زاد و مرد.
چشمک زد و فسرد.
لشکر نداشت در پی ، تنها طلایه بود.
ای آخرین دریچه زندان عمر من!
ای واپسین خیال شبح وار سایه رنگ!
از پشت این حجاب بلورین اشک خویش،
با یاد دلفریب تو بدرود می کنم.
روح تو را و هرزه درایان پست را،
با این وداع تلخ ملولانه نجیب،
خشنود می کنم.
من لولی ملامتم و پیر مرده دل،
تو کولی جوان و بی آرام و تیز دو،
رنجور می کند نفس پیر من تو را،
حق داشتی برو.
احساس می کنم که ملولی ز صحبتم.
آن پاکی و زلالی لبخند در تو نیست.
و آن جلوه های قدسی دگر نمی کنی،
می بینمت ز دور و دلم می تپد ز شوق،
می بینی ام برابر و سر بر نمی کنی.
این رنج کاهدم که تو نشناختی مرا،
در من ریا نبود ، صفا بود هر چه بود،
من روستائیم ، نفس پاک و راستین
باور نمی کنم که تو باور نمی کنی.
این سرگذشت لیلی و مجنون نبود
حتی نبود قصه یعقوب دیگری؛
این صحبت دو روح جوانمرد و مرد بود،
یا الفت بهشتی کبک و کبوتری.
اما چه نادرست در آمد حساب من!
از ما دو تن یکی نه چنین بود ای دریغ!
غمز و فریبکاری این خلق تنگ چشم
ما را چو دشمنی به کمین بود ، ای دریغ!
مسموم کرد روح مرا بی صفاییت،
بدرود ای رفیق می و یار مستیم!
من خوردی تو دیدم و بخشایمت به مهر،
ور نیز دیده ای تو ، ببخشای پستی ام.
من ماندم و ملال غمم ، رفته ای تو شاد ،
با حالتی که بد تر از آن کس ندیده است.
ای چشمه جوان!
گویا دگر فسانه به پایان رسیده است.